محمد و طهورامحمد و طهورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

meta's twins

غدیر خم

مامانی های من.دیروز جشن غدیر بود.جشن مامانی.مامانی تون ساداته.تو این جشن.رسمه همه می رن به دیدن سید ها و ازشون عیدی می گیرن.تو خانواده ما همه سید هستن.هم مامانم با فامیلاش . هم بابام با فامیلاش.کلا"طرف پدریم همه سید هستن{شوهر عمه ها و ....}بجز یکی و سه تا زن عموم.من و دایی جون و زن دایی جون دو گوهره هستیم.یعنی هم بابامون سیده و هم مامانمون.کلی ولوشو پنج شنبه، جمعه ها.الان عمه فداییم "فواد"چهار گوهرست.کلی نذر می کنند سر جدش.از این ها گذشته می خواهم بگم تو این روز امام اولمون توسط پیامبر انتخاب شد.محمدم،طهورا خانم.احترام به سید یادتون نره.از قدیم گفتن نباید به سید پشت کرد چه برسه به بی احترامی.دوستون دارم.دیروز واقعا"خانم و آقا بودین.یاد عمه ح...
14 آبان 1391

روز دختر

دختر طلای من روزت مبارک.امیدوارم همیشه سالم،صالح ،عاقبت بخیر باشی.نمی دونم چی واست بنویسم.خیلی چیزها تو ذهنمه ولی نمی دونم از کجا شروع کنم.پس بذار تو دفترت بنویسم چون مربوط به شخص خودته .دوست دارم.راستی عزیزجون بخاطر روز دختر یه پیراهن و یه جوراب شلواری خشگل واست خرید.دستش درد نکنه.عکسش رو بعدا"واست می ذارم. ...
29 شهريور 1391

چشمان طهورا

فدای اون چشات بشم.دیشب خومه عمه بابا (عمه پروین )دعوت بودیم.خیلی گریه کردی.تا حدی که گلوت خشک شده بود و سرفه می کردی.بغلت کردم ،بوسیدمت آروم نمی شدی.رو پا خوابوندمت و روتو با قنداقت پوشوندم و پستونک محبوبت رو بهت دادم تا کم کم آروم شدی.کمی شیر خوردی تا خوابت برد.دلم نمی اومد پایین بذارمت و لی مجبور بودم.نمی دونم چرا سریع اشکات جاری می شه.دوست دارم.می بوسمت.الان که دارم می نویسم دلم برات تنگ شده با اینکه پایین خوابیدی.بابایی می گه اینقدر وابسته نشم.مگه میشه.راست میگه من زود آسیب می بینم. اینم چندتا عکس از چشات و بعد  گریه. امیدوارم از درد اشک نریزه و تمام قطرات الماست مانندت برای لحظات شادیت باشه. آرامش پس از طوفان ...
20 شهريور 1391

بدون عنوان

ناز دوردونه های من سلام.الان که دارم واستون می نویسم.محمد داره تو بغلم شیر می خوره.وای مامان چه گرونی شده.بااینکه شمارو کهنه می گیرم و شیر خشک تنها هم نمی خورید دیروز کلی پولش شد،اما بابایی کفت فدا سرتون.شیر خشک تا 6 ماهگی تون رو خرید.24 دونه.بخورید و کیف کنید ولی شیر من بهتره ،نه؟طهورا جون خیلی بهتر شده.دیگه لج نمی کنه.خانم شده.مامانی های من 2 روز دیگه 3 ماهه می شین.خیلی بزرگ شدین.هرروز وابستگیم بهتون بیشتر می شه.چطور بعضی ها می تونن بهم بگم یه قول روبده به ما بزرگ کنیم.شما تمام وجود من و بابایی هستین.با این حرف ها ازشون متنفر می شم. ...
9 شهريور 1391

بدون عنوان

خستگی خیلی خستم.نمی دونم وقتی بزرگ شین درک می کنید یا نه.از نظر روحی داغونم.نمی تونم همه چی رو بگم.بهم می گن مامان خوبی نیستم.چون می رم آموزشگاه.چون تنهایی از عهده شما بر نمی یام.نمی دونم واسه مادر بودن چی لازمه.فکر می کردم مادر یعنی حمایت و محبت.وقتی بهم نیاز باشه همیشه کنارتون باشم.نشون بدم تنها نیستین.تجربه در اختیارتون بذارم.آموزش و تربیت شما با من باشه.الان دوستون دارم.بهتون می رسم.به آموزشگاه هم می رسم.چون به آیندتون فکر می کنم.همه فکر می کن اگه پیشتون بشینم مادر نمونم.از حرفهای .... . بی خیال.شما بچه هامین.کسی نمی تونه من رو از شما جدا کنه حتی اگه بخواهد.می خوان من از خونه عزیزجون برم.اما نمی فهمن که شما اولین کسانی هستین که اذیت میش...
19 مرداد 1391

بدون عنوان

پسری من.زردیت زیاده.دکتر دستور بستری بودنت رو داده اما جا نیست.بابات گفته هر جا باشه می برمش.بردیمت نیمه شعبان.من و خواهری 3 شب و روز تو اتاق روبروت بودیم.عکسای اون روز رو واست می ذارم.فدات شم.روز آخر سر پرستارا اونقدر شلوغ بود که لباست رو تن یکی دیگه کردن و اشتباهی تحویل بابات دادن.بابات اونقدر ناراحت شد.ولی اونقدر نازی که مثل توپیدا نمی شه.
25 تير 1391

بدون عنوان

دختر من اسمت عوض شده.امیدوارم این اسمت رو دوست داشته باشی.بابات انتخاب کرده.منتظر یک اسم پر معنا واست بود.اسمت روگذاشتیم طهورا.روزیکه داداشی تو بیمارستان بود واسه زردی وشما با من تو اتاق مادران بودی بابات ازم خواست تصمیم بگیرم ومن هم تائید کردم.معنی اسمت زیباست.مثل خودت پاک و منزهی.
25 تير 1391

بدون عنوان

دوقلوهای خوشگلم نمی دونم بعد از به دنیا اومدنتون زندگی من و بابا چه طور تغییر می کنه.مخصوصا" واسه من.امیدوارم زیاد وابستتون نشم و شما را به خاطره خودتون بخوام نه به خاطر خودم.عاشقتونم.این رو از ته احساس می کنم.شایدم هنوز احساس تملک نمی کنم.ولی شما یه تیکه از وجودمین.این طور نیست.مگه می شه من شما رو دوست نداشته باشم.حرفم چیز دیگست.تصمیم گرفتم تو زندگی فقط به عنوان یه همسر یا مادر زندگی نکنم.می خواهم گاهی فقط یه انسان باشم.یه زن.این طوری شاید راحت تر تنهایی رو تحمل کنم.بابایی قول بهتر شدن اوضاع رو داده.با هم حرف زدیم.تا یه مدت همین منواله.آخه بابایی مسئولیت داره.مثلا"مدیره ها.منم آموزشگاه رو دارم.نی نی ها،بیاین چهارتایی به هم کمک کنیم به امید ...
9 خرداد 1391

بدون عنوان

نی نی های مامان خوبین.نگفتم باباتون استعداد متقاعد کردن داره.بالاخره منو برد بازار.نتونستم نه بگم.خریدم کردیم.یه خورده گرون شد.اما بابایی گفت فدای سره هر سه تاتون .اما من یه خورده ناراحت شدم.آخه بابایی چند روز قبلش پول دانشگاهش رو با قسط رو داده بود.چند وقت دیگم واسه زایمان باس پول بده و حقوق معلم ها.باید می گرفتم.اصلا نمی خواستم خرید کنم.هدف اصلیم این بود که با بابایی تون بیرون برم.اما چون بابایی روزه داشت زود برگشتیم.تو مسیر واسم از بستنی فروشی شاد بستنی چند میوه خریدوگفت طعم هاشو امتحان کنم که با شما ها بیرون میایم بدونیم چی بهتره.داشتیم برمی گشتیم که سر راه عموجونتون رو دیدیم.داشت می رفت امامزاده قاسم.با هم رفتیم.خیلی آرامش دهندست.وقتی ب...
6 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به meta's twins می باشد